42

در نامه هایی برای پسرم:
فردا که برسد و تو این نامه را بخوانی، خیالاتی پیش خود خواهی داشت. که خداوکیلی دلم نمی خواهد خیلی از خیالات تو سر در بیاورم. خیالاتت مال خودت. بگذار از خیالات امروز خودم برایت بگویم. که فکر نکنی فقط خودت خیالات داری و ما از آن هایش هستیم.
“اگر می خواهی بیشتر با حس الآن من همسو شوی، پس Johann Straub Ensemble گوش کن. ( البته اگر با موزیک های پدرت حال می کنی و ما را فسیل نمی خوانی”
پسرم، این روزها کمتر می خوابم و به خیالم می توانم مدت زیادی با شبانه روزی سه ساعت خوابیدن دوام بیاورم. این جمله را بیشتر برای خودم گفتم. چون که یادم نرود برای چه چیزهایی تلاش می کنم. پسرم، دردت به جانم، حتما کار کردن مادرت را دیده ای، من را در جیبش می گذارد. ما کار می کنیم و به زندگی عشق می ورزیم. شاید دیگر آن روزها کار کردن برای شماها یک Habit شده باشد. الآن که مطمئنا اینجورها نیست. اما سخت کار می کنیم. به کم قانعیم اما زیاد می خواهیم. بله پسرم، ممکن است که املایم ضعیف باشد و تو به ریش سفیدمان بخندی، ( شاید هم شما pinglish می نویسید ) اما این غلط های کوچک را ببین و بگذر از اشتباهات بزرگمان.
خیلی ها مثل من و مادرت، این روزها را تجربه کرده اند. و برایشان لذت ها خاطره شده اند. اما پسرکم، ما لذت هایمان را به قصد خاطره شدن نمی بریم. مادرت این روزها خیلی هوای من را دارد. بگمانم دارم برایش کم می گذارم.
“آهنگ را عوض کردم، از Joe Satriani هر چه داری گوش کن.”
برای خودم جالب است که تو را نصیحتی پصیحتی نکردم. این روزها آدم ها زیاد دوست دارند همدیگر را نصیحت کنند و فکر می کنند تجربه های خودشان سرشار از همه چیزهایی ست که به آن نرسیده اند. و به خود جرأت می دهند با آنچنان جسارتی به آدم گوشزد کنند که کدام کار درست است و کدام نیست.
به مادرت نگاه کن، این هم نصیحت من.